ايرانزمين شماره127-15بهمن75
اشك و آه ساواك آخوندي براي «يوسف گم گشته در بغداد»!
عباس ميناچي
چند ماه قبل، در مصاحبهيي كه با «ايرانزمين»، داشتم، به يكي از كثيفترين توطئههاي رژيم اشاره كردم كه طي آن وزارت اطلاعات با فشار روي خانوادههاي مجاهدين و رزمندگان و وابستگان مقاومت و تكرار اكاذيبي ازقبيل وجود زندان و شكنجه در درون مجاهدين و ارتش آزاديبخش و زندانيكردن فرزندان آنها، خانوادهها را مجبور بهنامهنگاري به سازمانهاي حقوق بشري مينمايد. در همين زمينه به تبليغات و دروغپردازيهاي ساواك آخوندي مبنيبر زنداني كردن خود من توسط سازمان اشاره كردم و فشارهايي را كه در اين رابطه نسبت به خانواده وپدرم اعمال نموده وخطوط و اقداماتي را كه دنبال كرده بود، مطرح نمودم. همچنين اشاره كرده بودم كه در همان روزها ساعتهاي متمادي با پدرم صحبت كردهام و مكرراً با او تماس تلفني داشتهام. اما در هفتهٌ گذشته مطلع شدم كه نشريهيي بهنام «ميهن»، متعلق به باند مزدوري بهنام كشتگر (از شريكان باند موسوم به اكثريت)، در شمارهٌ ديماه خود، همان اراجيف وزارت اطلاعات رژيم را بهصورت نامهيي با امضاي پدر من با تيتر «دوازده سال است از سرنوشت فرزندم خبر ندارم»، چاپ كرده و در آن ضمن انكار واقعياتي كه من در مصاحبهام افشا كرده بودم (فشارهاي وزارت اطلاعات براي وادار نمودن پدرم براي تماس با مجامع حقوق بشري)، و بدون هيچ اشارهيي بهتماسهاي تلفني و صحبتهاي طولاني من با پدرم، همچنان از قول پدرم مدعي شده بود كه 12سال است از سرنوشت من خبري ندارد!
در همين روزها يك مزدور اجارهيي ساواك آخوندي به نام عليرضا نوريزاده، در كيهان پسماندههاي ساواك شاه، كه اين روزها كوس رسوايي روابط مزدوري اربابانشان (باندها و سركردگان سلطنتطلب) با وزارت اطلاعات رژيم، در همهجا زده شده است، اراجيف مشابهي را با بيان «عارفانه» و «شاعرانه» بههم بافته و براي «يوسفي گمشده در بغداد» كه من باشم سوزوگداز كرده است كه: «ميناچي و همسرش امروز فقط يك آرزو دارند، اينكه از سرنوشت پسرشان دكتر عباس ميناچي آگاه شوند… او به طايفهٌ دردكشان دردكشيدهٌ سازمان پيوست و همين امر باعث وحشت پدر و مادرش شد كه دست توسل بهسوي عالم و آدم دراز كردند تا شايد عباس را بار ديگر ببينند. اما تا امروز اين استمداد بهجايي نرسيده است» (كيهان لندن 4بهمن75). مزدور اجارهيي در ادامهٌ نوشتهاش براي تشريح ابعاد اين «فاجعه» مدعي شده است كه رژيم به فرزند آقاي رجوي اجازه داد كه به ديدار پدر برود، ولي پدر و مادر من اجازه نيافتهاند كه با من ديداركنند.
آري وقتي مجاهدين به چنين شقاوتهايي متهم شوند، لاجرم همينطور بايستي از«رحمت و عطوفت» لاجوردي و ديگر دژخيمان پليد آخوندها ستايش كرد و «فضائل» آنها را برشمرد!
آخر، تا آنجا كه به عوامل دستگاه سركوب و جاسوسي رژيم مربوط ميشود، آنگونه توصيفات «عارفانه» از وليفقيه جنايتكار رژيم و اينگونه ستايشهاي «شاعرانه» از سردژخيم آخوندها (لاجوردي)، لازمهٌ تكرار اين گونه اتهامهاي رژيم نسبت به مجاهدين و رهبري پاكبازشان ميباشد. آنهم در نقطهيي كه تداعيكنندهٌ شقاوتآميزترين صحنههاست: به نمايش گذاشتن فرزند شيرخوار اشرف و مسعود بر بالاي سر پيكر مادر شهيدش در تلويزيون، همان صحنهيي كه پاكترين عواطف و رقيقترين احساسات ملت ما را جريحهدار كرد. لابد كه بااين توصيفات، رهنمود ساواك آخوندي و پيام سوز و گدازهاي مزدورانش اين است كه «يوسف گم شده در بغداد»، يعني من، بايستي خود را از «اسارت» رهبري مجاهدين نجات دهم و به «رحمت و عطوفت» همان اربابان مورد ستايش نوريزاده و كشتگر و… پناه ببرم!
البته نه از وزارت اطلاعات آخوندها و نه از امثال اين مزدوران انتظار ديگري نيست. آخر يكي از اينها همان باند معلومالحالي است كه همراه با خائنان اكثريتي در سركوب و لودادن مجاهدين و ديگر مبارزان راه آزادي شركت داشته و پساز سرآمدن تاريخ مصرفش در داخل كشور، تحت عنوان «اپوزيسيون» به پشت جبههٌ سياسي رژيم عليه مقاومت در خارج كشور منتقل شد و همين 3ـ4سال پيش بود كه خبر داد دفتر رفسنجاني (اسم مستعار وزارت اطلاعات) با آنها تماس گرفته است و اين را بهعنوان يك «خبر خجسته» حلواحلوا كرد. البته قبلاز آن بارها در نقش تريبون ساواك آخوندي، از زندان و شكنجه در درون مجاهدين «خبر» داده بود.
راستش از اين همه حماقت ناشي از پيسي وزارت اطلاعات رژيم خندهام گرفت. ياد ضربالمثل «دزد ناشي به كاهدان ميزند» افتادم. واقعاً اين آدمهاي كودن چه مراجعي و چه حضراتي را بهعنوان مرجع شكايت پدر من انتخاب كردهاند.آخر كساني كه پدر من را ميشناسند ميدانند كه او باتوجه به تنفرش نسبت به اين باندهاي تودهيي هزارسال آزگار هم كه شده نيمنگاهي هم به اين جماعت نمياندازد چه برسد به اينكه براي ديدن پسرش به آنها نامه بنويسد. يا شكايت كسي را نزد آنها ببرد.از اين خندهدارتر ادعاهاي نوري زاده است كه بهقول خودش سابقاً روزي دوسهبار در تماس با پدر من و يارانش بوده است. يادم ميآيد كه پدرم از زمان شاه، او را مزدور ساواك و آدمي بيچشمورو توصيف ميكرد و هيچ مراودهيي با او نداشت.
ضمناً اين مزدور ادعا ميكند كه نامههاي پدرم به سازمانهاي حقوق بشري را در دست دارد.آنچه مسلم است ايناست كه اين نامهها را ازطريق كارفرمايانش در ساواك آخوندي دريافت كرده تا اين مأموريت تبليغاتي را انجام دهد.
درست در هنگامي داشتم همين مطلب را مينوشتم، خبردار شدم كه نشريهٌٌ ديگري بهنام «نيمروز» كه بهارگان نيمهرسمي وزارت اطلاعات معروف است، عينهمين نامهٌ جعلي را با مقدمهيي حاوي مقداري خوشخدمتي بيشتر چاپ كرده و بايك تيتر درشت نوشتهاست كه «مجاهدين خلق فرزند ناصر ميناچي را در عراق رنداني كردهاند». جالب اينجاست كه اين نشريه،به گفتگوي من با روزنامهٌ ايران زمين نيز اشاره كرده است. گفتگويي كه طي آن بهتفصيل در مورد اين توطئهٌ وزارت اطلاعات و تماسهاييكه با پدرم داشتم توضيح دادهبودم. با اينحال گردانندگان اين ننگيننامه دروغهايي را كه وزارت اطلاعات در اختيارشان گذاشته عيناً چاپ كردهاند. البته در اينكه ساواك آخوندي وقتي ميخواهد خطي را پيش ببرد از طريق تمام ارگانها و امكاناتش بهطور يكسان پيش ميبرد، ترديدي نيست. روشي كه بهرسوا شدن هرچهبيشتر اين ارگانها ميانجامد. تا آنجا كه يادم ميآيد پيش از اين ايراينزمين در بارهٌ رابطهٌ پرويز اصفهاني (گرداانندهٌ «نيمروز») با ساواك آخوندي و تعهدي او كه درمقابل دريافت دستمزد براي لجنپراكني عليه مجاهدين و مقاومت ايران سپرده است، بهتفصيل نوشته و افشاگري كرده است. بنابراين نيازي نميبينم كه بيش از اين در بارهٌ اين ننگيننامه چيزي بنويسم.
واقعيت اين است كه پساز افشاگريهايي كه عليه توطئهٌ رژيم در رابطه با خانوادههاي مجاهدين و رزمندگان ارتش آزاديبخش صورت گرفت، و بهخصوص با انعكاس آن در گزارش پروفسوركاپيتورن (كه باشخص ايشان در ژنو و همچنين با برخي سازمانهاي ديگر حقوق بشري در سفرم به اروپا ديدار و راجع به اين موضوع گفتگو كردم) در مورد نقض حقوق بشر در ايران توسط رژيم، وزارت اطلاعات به دست و پا افتاده تا بازهم از طريق فشار روي خانوادهها، ازجمله پدر من، و همچنين با بهكارگرفتن مزدوران خود در خارج كشور اين اراجيف را بارديگر پخش كند. اين دروغپردازيهاي ابلهانه و ازجمله اين ادعاي مسخره كه خانوادهٌ من 12سال است كه از وضعيتم خبري ندارند، در شرايطي مطرح ميشود، كه همين اخيراً در جريان يك سفر چندماهه كه به اروپا داشتم، با پدرم و مادرم كه به آمريكا رفته بودند و ساير اعضاي خانواده و بستگان، بارها تماس گرفته و ساعتها با يكديگر صحبت كرديم. بنابراين جاي هيچ نگراني دربارهٌ وضعيت من باقي نمانده و اينرا همان زمان پدرم صراحتاً به همان سازمانهاي حقوق بشري كه تحت فشار وزارت اطلاعات براي آنها نامه نوشته بود، چه بهصورت مكتوب و چه بهصورت شفاهي اعلام كرد. ضمناً از آنجاكه خودم ويزاي آمريكا نداشتم چندين بار مصرانه از پدر و مادرم خواستم كه براي ديدن من به هركشور اروپايي كه مايلند بيايند، ولي آنها از ترس ايادي و جاسوسان رژيم از اين كار و از ديدار فرزند خود صرفنظر كردند. بااين حال تا زماني كه پدر و مادرم به ايران برگشتند، در اروپا به انتظار ديدارشان ماندم، ولي ترس آنها از رژيم مانع ديدارمان شد.
پس ملاحظه ميكنيد كه اينگونه به اصطلاح دلسوزيها، چيزي جز تكرار اراجيف وزارت اطلاعات رژيم و پيشبرد خطوط سياسي و تبليغاتي آن نيست. زيرا هرگونه نامهنگاري بهنام پدرم، تا زمانيكه تحت حاكميت ديكتاتوري آخوندي است، ساخته و پرداختهٌ وزارت اطلاعات است. بههمين منظور از مراجع بينالمللي درخواست كردهام اين توطئه را محكوم كنند و رژيم را براي پايان دادن به اين اقدامات ضدانسانيش عليه خانوادهها، ازجمله خانوادهٌ من، تحت فشار بگذارند.
اماتا آنجا كه به مزدوران و پادوهاي خارج كشوري رژيم برميگردد اين اشك تمساح ريختنها و دلسوزاندنها براي پدر و مادرها و خانوادههاي مجاهدين كه تيغ و دشنه و دار جلاد زندگي و فرزندي براي آنها باقي نگذاشته، هيچ دردي از آنها دوا نميكند. بهتر است دهان كثيف خود را بسته و به حال و روز مواجبدهندگانشان گريه كنند كه اكنون اوجگيري فعاليتهاي مقاومت آنها را دچار رعشهٌ مرگ كرده است r
|